يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:
1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،
2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.
همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.
' دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند.'
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز، به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اگر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!
یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود !
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!
یك كپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
"من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم"
سلام امروز یکی از دوستان چیزی را برایم گذاشت که فکر می کنم من چیزی نگم و خودتون ببینید خیلی بهتر باشه .فقط به اون به چشم واقعیت نگاه کنید
صداي تيك و تاك قلبت را كه مي شنوم متوجه مي شوم وقت ناهار است .
از دست زندگي ام كه خسته مي شوم مي روم و مي خوابم .
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم ، چه بگويم كه لال شوم چو ن تو بيايي.
زبان را در دهانم مي چرخانم تا دانه برنجي كه لايه دندانهايم گير كرده است را ببلعم .
از وقتي كه تو رفتي زندگي به من ميخندد.
موش تو لونش نمي رفت ، مهمون دعوت مي كرد .
ديگ به ديگ ميگه ، روتُ كم كن .
مار گزيده ، ديگه دور و بر شلنگ هم آفتابي نمي شه .
با نهایت تاسف و تاثر درگذشت جوان ناکام م.چ(شباهنگ) را که مدتهای مدیدی برای شما دوستان قلم فرسایی می نمود خدمت تمام شما عزیزان تسلیت عرض مینماییم و امیدواریم که با دعای شما روح آنمرحوم قرین رحمت الهی بگردد . آمین یا رب العالمین .
سلام خوبید چیه تعجب کردید یعنی انقدر غیر منتظره هست که کسی باورش نمی شه ولی نه بهتره که باور کنید من خودم دفنش کردم حدود ۲۰ روز پیش آره ۲۰ روز پیش کسی هم خبر دار نشد هیچ کس حتی اونایی که خیلی دوستشون داشت و اونایی که خیلی ازش متنفر بودن هیچ کس با خبر نشد ببخشید که بدون اطلاع قبلی مرد و کسی هم جنازه اش رو حتی تکان هم نداد چه برسه به خاکسپاری .
چیه تعجب داره یک نفر برای خودش اعلامیه صادر کنه نه اصلا تعجب نداره . وقتی چیزی وجود نداشته از اول هم٬ دیگه چه جای تعجب .زندگی همینه همین به همین سادگی صبح از خواب بلند میشی ولی کسی نمی بینت هر چه داد می زنی کسی نمی شنوه انگار همه کر و کور شدن تا اینکه گوشه اتاق چشمت میافته به خودت که توی رختخواب گرفتی خوابیدی . نه کسی می بینت و نه کسی صدات رو می شنوه . همینه معنی زندگی همینه . این شوخی نبود واقعیتی بود هر چند تلخ از بودن و نبودن خودم ٬ شما ها به دل نگیرید . من دیگه کاری ندارم اینجا تو اگه دوست داشتی می تونی برام پیغام بزاری واسه یک روح یک روح تازه درگذشته که هنوز هم درنگذشته ولی مرده شاید هم نمرده و درگذشته . به هر حال ممنونم
جایزه ی ادبی ایران به نویسندگان و شاعران ایرانی اهدا می شود .
امسال نخستين دورهي جایزه ی ادبی ایران به طور مستقل و با هدف انعکاس و انتشار آثار نویسندگان و شاعران ایرانی در دو حوزه ی شعر و داستان برگزار خواهد شد .
جايزهي ادبی ایران شامل تنديس، لوح تقدير و جايزهي نقدي است و هر ساله به برگزیدگان در دو حوزه ی شعر و داستان اهدا خواهد شد و علاوه بر آن آثار دیگری که شرایط چاپ را دارا باشند اعلام خواهند شد تا ضمن چاپ در کتاب های جایزه ی ادبی ایران فرصتی برای بهتر دیده شدن نوشته های قابل تامل اما مهجور پدید آید .
محسن سراجی بنیانگذار و دبیر جایزه ی ادبی ایران ، داوران اولین دوره ی این جایزه را ترکیبی پنج نفره از اساتید دانشگاه ، منتقدان ادبی و شاعران و نویسندگان کشور معرفی کرد که اسامی آنها بعد از پایان مهلت فراخوان جایزه ی ادبی ایران در 31 مردادماه اعلام خواهند شد .
داوری آثار رسیده به دبیرخانه ی جایزه ی ادبی ایران در دو مرحله صورت می گیرد و در پایان ضمن تقدیر و معرفی سه اثر منتخب در هر بخش ( شعر و داستان ) ، از مجموعه ی کتابهای جایزه ی ادبی ایران نیز که حاوی آثار منتخب و قابل تامل رسیده به دبیرخانه می باشد ، رونمایی خواهد شد .
داستان نویسان و شاعران ایرانی می توانند آثار خود را حداکثر تا 31 مردادماه ، برای شرکت در نخستین جایزه ی ادبی ایران به آدرس پست الکترونیکی info@jayezeyeadabi.com ارسال نمایند . علاقه مندان می توانند جهت دسترسی به متن فراخوان جایزه ی ادبی ایران به سایت این جایزه با آدرس www.jayezeyeadabi.com مراجعه نمایند .
ادامه مطلب
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوستت دارم...
بعضي عـشـقا، مثل حضرت نوح مي مونن (بعضيا از ترس توفان ميان پيشت) بعضي عـشـقا مثل حضرت آدمه (خوبيش اينه که اولين عـشـقـه) بعضي عـشـقا مثل حضرت ابراهيمه (بايد همه چيزتو قربوني کني) بعضي عشقا مثل حضرت مسيحه(آخرش به صليب کشيده مي شي) بعضي عـشـقا هم مثل حضرت موسي است، تا يه کمي دور مي شي، يه گوساله مياد جاتو مي گيره
بعضی از دوستان خواستن که یک قسمت دیگه از کتاب رو براشون بزارم . از همه شما دوستان گلم مخصوصا احسان عزيز به خاطر نظرات زيبا و قشنگتون ممنونم . اينم قسمت دوم کتابم البته بايد بگم که به صورت پراکنده هست مطالب اما خوب تقريبا می شه گفت يک سبک بخصوص واسه نوشتن اين کتاب به کار بردم . بخونيد که منتظر نظرات گرمتون هستم .
ادامه مطلب
قسمتي از يادداشت هاي من براي او که دوستش دارم و در عين ناباوري در قالب کتابی 80 صفحه ای به چاپ خواهد رسيد با نام « هنوز هم مي شود لال ماند ؟» و سطر سطر اين کتاب را تقديم مي کنم به کسي که هست و گاهي بودنش را فراموش مي کنيم و بعد به دوست مهربانم که هيچگاه تنهايم نگذاشت « تورج شاه علي » و کساني که مرا پرورش دادند و هستي ام از پيوند آنهاست و باور کنيد که اگر نبودند زندگي معنايي نداشت و من هم نبودم و به خواهرم بهار که در معناي زندگي با من سهيم است و در آخر به او که هميشه دوستش داشتم و هيچگاه نخواست درک کند که دوستش دارم .
ادامه مطلب
راستی تا حالا به این فکر کردی که چه موجودی هستی و چه کارهایی می تونی انجام بدی راستی می دونی می تونی اگه بخواهی کوه رو از جاش بکنی فکر کردی می تونی پیروز باشی حتی تو شکست . به این فکر کردی که زندگی چیه و چی میخواد ازت و تو چی می خوای ازش ؟ تا حالا فکر کردی باید برای زندگی زندگی کنی نه برای روزمرگی و عادت و قسمت و شانس ؟ تا حالا حتی فکرش رو هم کرده بودی که تو انسان نیستی اگر بخوای ببازی پس برنده شو تو زندگیت و برنده کن . یک بازی خوب می تونی زود عادت کنی دل ببندی عاشق بشی متنفر بشی اما تا حالا فکر کردی بدون عادت زندگی کنی من که فکر نمی کنم حتی به مغزت هم رسیده باشه که انسان عقلش بیشتر از احساسش کار می کنه اما همیشه احساسه که پیروز می شه و عقلت می بازه . اما کوه باش احساس تا حدی خوبه کوه باش نه بهمن که با کوچکترین تلنگری می ریزه و همه رو با خودش می بره . راستی نمی دونم تا حالا فکر کردی که انسان اگر فکر نکنه خیلی راحت تر می تونه با مشکلاتش کنار بیاد . تا حالا تو رویا بودی بسه پاشو رویا ماله تو خوابه اگر می خوای زندگیت درست باشه و درست زندگی کنی بهتره تو خواب زندگی کنی و وقتی بیداری فکر کنی خوابی . من الان تو خوابم تو رو نمی دونم اما دارم تو خواب زندگیم رو از نو می سازم . شعارم هستیم زندگیم شده این شعار ( زندگی با مبارزه کردن با زندگی شکل می گیرد ) تو هم نظرت رو به من بگو به من بگو در مورد زندگی چی فکر می کنی مطمئن باش اگر نظرت جالب باشه تو وبلاگ می ذارم .
یه خبر توپ دارم براتون از این به بعد قراره که در این وبلاگ خبرای توپی بشه یکی از این خبرها اینه که قراره اولین مجله عشقولانه اینترنتی تحت عنوان" راستی تا حالا عاشق شدی ؟ " اون هم با خاطرات شما و داستانها و مقاله های شما دوستان به صورت اینترنتی چاپ و منتشر بشه منتظر باشید تا در پست های بعدی کاملا در موردش توضیح بدم .
سلام به بچه ها خوبيد؟؟؟
بچه ها امروز تولدم هست تولدم مبارك
امروز هیچ کس برام کادو نگرفته شما يالا كادو بديد براتون كيك نگه ميدارم زياد نگران نباشيد
تولد تولد تولدم مبارك ![]()
مبارك مبارك تولدم مبارك![]()
![]()

فردا روز تولد من است و فردا هيچ اتفاقي نمي افتد، به غير از اينكه جيرجيركها وحشيانه تر از هر روز ديگر جيرجير ميكنند و من هنوز هم نمي توانم درك كنم چرا اسمان به جز ابر هديه اي براي من ندارد ، و با وجود اينكه هنوز تو را فراموش نكرده ام چرا بايد ديگري را دوست بدارم. افسوس كه فردا روز تولد من است و فردا هيچ اتفاقي نمي افتد ، به غير از اينكه شمع هاي روي كيك تولدم زودتر از هر شمع ديگر ذوب مي شوند.
سلام خوبی ؟
نه به هیچ وجه
چرا ؟
آخه ....
آخه چی ؟
هیچی بی خیال
ولی یه چیزیت هست خیلی دمغی
نه بابا هیچی نیست فقط
فقط چی ؟
هیچی فقط دلم می خواد تموم شم
دیوونه گفتم چی شده حالا
همینه وقته تموم شدنه
همینه وقته تموم شدنه

mano mibu30? age nabu30 kheili loo30! mer30! azizam nagi be ka30! kheili nafa30! az harki bepor30 be in mozoo mire30 ke to vasam hame ka30!
حکايت جالبي است که " فراموش شدگان"، " فراموش کنندگان" را هرگز " فراموش نمي کنند..!
شکوفه های صورتی فدای مهربونیات یه دل که بیشتر ندارم، اونم فدای خنده هات
اين متن كامل نامه من به دوست عاشق پيشه ام بود كه قصد خودكشي داشت البته با وساطت من و دوستان بي خيال شد و دليل نوشتن اون هم توي وبلاگ اصرار خودش بود .
--------------------------------------------------------------------------------
سلام ، خوبي ، نه بابا،بي خيال !!!.
مي دانم كه تمام حرفهايم برايت پشيزي ارزش ندارد و اين را هم مي دانم كه ديگر آنقدرها هم برايت مهم نيستم . و اين را بهتر از هركس ديگر مي دانم كه لجبازيت هم روي هيتلر را سفيد كرده است و غرورت آنقدر است كه به تو اجازه نمي دهد ذره اي به دلت نزديك شوي و با اينكه مي دانم كه به ريش صاحاب مرده ام مي خندي ، و با تمام دانسته هايم ، با تمام ذهنياتم نسبت به تو ، برايت دست به قلم مي برم. بخوان هر چقدر كه هيچ كدام از اين سطرها برايت مفهومي ندارند .
گفتم تو ولي كدام "تو" توئي كه قرنهاست بين خودت و دلت فاصله انداخته اي و تصور كرده اي كه زندگي هم يك بازيست ؟! يا توئي كه برايم اسطوره اي بودي كه هيچ وقت نه كتابي داشتي و نه معجزه اي؟! ولي باز هم با باقيمانده توئي كه از تمام "تو" باقي مانده است درد دل مي كنم آنهم درد دل خودم نه درد دل "تو" .يك روز بين تمام "تو" بودم ، ماندم و خواهم ماند . هـ . تو هنوز ياد نگرفته اي كه نقابت را بياندازي؟! . نمي گويم كه براي من ، دستت براي من رو شده است . نقابت را براي خودت نيانداختي . تو به خودت هم دروغ مي گوئي . مي خواهم با "تو" امشب رو راست باشم . تمام اين بازيها ، تمام اين خراب كردن زندگي هستي هايت ، داشتني هايت كه من حتي توي خواب هم ندارم به خاطر لذت يك خراش خون آلود بود ؟! يا بريدن از تمام آن چيزي كه خيلي وقت است از آنها بريده اي ؟! يا به خاطر اين بود كه "تو" عرضه دوست داشتن را هم نداري ؟! ها؟!! ارزشش را داشت ، اين همه لجبازي با خودت ، اين همه لجبازي با احساست ؟!!!. "نه" پس به خاطر چه بود ؟ محبت ؟!! جلب توجه شايد ؟!!!.
پسر تو از نسلي هستي كه حتي پيغمبرانش هم باج مي گيرند و موعظه مي كنند مي فهمي ؟!!!. بي تفاوت شدي نسبت به زندگي ، نسبت به خودت ، نسبت به همه چيز فقط مي خواهي دخل خودت را بياوري به خاطر اين كه بي احساس شدي ، به خاطر اينكه بي تفاوت شدي .؟!!! نه پسر من خودم زغال فروشم . زندگي دخلت را آورد . زندگي دخلت را آورد .
گوش كن ، ساعتي با من باش . ببين ، خوب نگاه كن "تو" فقط تو هستي كه با "تو" مانده . نه عشقت بدبخت كدام عشق ، عشقي كه تو را براي خودش مي خواست و نه براي "تو" . عشقي كه حتي آن رويش هم نشانت داد. عشقي كه به مفهوم واقعي عاشقت نبود . عشقي كه تو را بدون هستي و داشتني هايت مي خواست . عشقي كه تو برده اش بودي . هـ. چقدر خنده آور است . توئي كه مي خنديدي به ريش همه ، از كسي رو دست خوردي كه عشقت نبود ، قلبت نبود ، ريشت بود و به "تو" خنديد . چون آنقدر پست شده بود كه داشتني هايت را گرفت .
نه تصور نكن كه خنجر مي زنم ، كه زخم زبان مي زنم نه . واقعيت است . من چه بگويم وقتي مي بينم "تو" مثل خري كه تازه به جو رسيده است جفتك مي زني و صاحبت را لت و پار مي كني . من چه بگويم؟ . نه سناريويت را از اول هم اشتباه نوشته بودي . اشتباه كردي پسر ، اشتباه . به دست آوردن خيلي هم ساده نيست ، خيلي هم مشكل نيست . بگذريم ، بگذريم . بقيه اش را نقدي حساب مي كنم .
دوستدارت كه هيچ وقت دوستش نداشتي (م . چ) شباهنگ ۱۹/۱/۸۳

کاش امسال
سال را تحویلم ندهند
آلونک
پاهایم را به روی سیاهی هائی می گذارم که به سفیدی کوچه طعنه می زنند و می روم به دنبال آنها، ردِ پاهائی که ناباورند و شکاک ، ردِ پاهائی که انگار غم دارند ، روی برف کشیده شده اند ، آهسته و با فاصله و همه می رسند به مقابل آلونک ، منزل ، خانه تو ، و یا هر چه که آدم ها می نامند ، ولی تو به آن می گفتی : (( آلونک))
مقابل آلونک تو ، پُر بود از سیاهی ، برف ها آب شده بودند ، درِ آلونک حالا نه فقط به رویِ من ، بلکه به روی همه باز بود .
چشمان ناباور و گیج و مبهوت من ، به روی سیاهی های دیگری خیز برداشت و میخ کوب شد . سیاهی هایی که به همه تسلیت می گفتند ، به تو ، به پدر و مادرت ، به همکارانت ، به من .
کوچه تاریک بود و برف زده ، او هم حتماً باورش نمی شد که دیگر تو نیستی و جیغ هایت و مهربانی هایت و عشق ات و حضورت و گرمایِ نفس هایت .
و من بودم و درِ بازِ آلونک و تسلیت های دیگران و جایِ خالی ات ، کنارِ بخاری ، همانجائی که آخرین بار تو را دیدم و سفیدی دیگری روِی در که اسمت آنجا بود و شاخه گلی به جایِ عکس ات ، راستی که همه می دانستند تو از گُلِ مریم خیلی خوش ات می آمد .
باور کن که دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم ، حتی آلونک را . پاهایم را می کشم دنبال خودم و خطِ سیاهی را رویِ سفیدی کوچه جا می گذارم و دور می شوم ، از پارچه ها ، از تسلیت ها ، از گریه ها ، از نگاه هائی که همه مغموم اند ، از گُلِ مریم رویِ اعلامیه ، از پارچه های سیاه تسلیت گو ، از آلونک ، از همه، از همه، از ... .
زندگی لاشه یخ زده مرده ای در تاریکیست
زندگی این است
خوشبختی ؟
آه چه زیبا نیست
چه زیبا نیست
واژه ای که تو می خوانی
زندگی این است ؟
آیا
و
من و تو مثل کدامین
مصلوبیم
عیسی یا محمد ؟
زندگی زیبا نیست
چرا ما دستهایمان را
گره کرده ایم وبی خودی
امیدواریم
به
زندگی ای که مدتی ست در دلمان
دفن شده است
و خبری
از هیچ
مرده شور و گورکنی نیست؟
آیا
و دیگر هیچ
و دیگر هیچ
ودیگر هیچ
و دیگر هیچ
و دیگر خوشبخت نخواهم بود
مگر خوشبختی چیست
هیچ ؟!!!
...............
و براستی که
کبک ها خروس می خوانند
در هیچ
و من باز امشب هوس دو پک سیگار کردم ، اما یکی گفت : معتاد ، گفتم : مگر تویی که هر روز نماز می خوانی و سجده می کنی پیغمبری ؟ چیزی نگفت که بشود معلوم کرد هست یا نه .
آخ که چقدر دلم می خواد مثل بچه گی هام باشم . همونقدر بازیگوش ، سر خوش ، مسرور و بی خیال . کاش هنوز هم عقلم به اندازه دوران بچه گی بود . لااقل کسی توقع دانشمند بودن را از من نداشت و یا انگ کودنی به من نمی زد .
حالا من نزدیک به جشن تولد 28 سالگی ام هستم و هر 12 فروردینی برایم مثل یک دشنه است که شاهرگم را می زند . کاش زمان در 12 فروردین 59 از حرکت می ایستاد و من متولد نمی شدم .
مدتی است که دیگر نه فروردین برایم جذاب است و نه پاییز و زمستان و تابستان . نه روز نه ماه و نه سال . باور کنید اگر بخاطر شغلم نبود تمام تقویم ها و ساعت ها را می شکستم . بازم امشب هوس دو پک سیگار کردم و دلم می خواد در دود سیگار حل بشم و حل بشم وحل . راستی اگر دیگه آپ نکردم روزای پنج شنبه یه سر به وبلاگم بزنید و یه فاتحه برام بخونید ، حالم اصلا خوبتر از هیچ کس نیست . نمی دونم چرا امشب اینقدر دلم هم تنگه هم شور می زنه و هم خودم حال هیچی رو ندارم حتی این نفس کشیدن ها و بازدمم رو . بی خیال شما خوش باشید . فاتحه یادتون نره .
وبلاگ رسمی
هفته نامه
اقتصادی ٬ سیاسی٬ اجتماعی٬ فرهنگی
تـــــــــــــــــــــــــــــــولید
آغاز بکار نمود
از تو گله ای ندارم اینها جز قوانین طبیعت هستند و من به آنها احترام می گذارم اما باور کن هنوز هم دوستت دارم .درد دل بسیار است اما از کجا شروع کنم چه کس می فهمد کاش هیچ گاه زاده نمی شدم تا نخواهم کسی درکم کند . می دانی مدتهاست که می خواهم خودم را خفه کنم اینطوری بهتر است چون دیگر لزومی ندارد درک شوم لزومی ندارد فکر کنم لزومی ندارد دل واپس آینده ام باشم . مدتی است که آمده ای و می خواهی بفهمی که چرا هیچ گاه اعتراف نکردم دوستت دارم اما باور کن کلمه دوستت دارم هرزه شده است و من نمی توانستم بگویم دوستت دارم چون واقعا دوستت داشتم و هنوز هم دارم . آیدا جان بدون اینکه خودم بخواهم درگیر زندگی شده ام و تو هم درگیر می شوی برای پدر و مادرمان آسان است چون آنها چهل سال زودتر از ما متولد شده اند و درک نمی کنند من دیگر تمام شده ام می روم خیلی آرام هیچ کس متوجه نخواهد شد و تو که الان اینها را می خوانی من کیلومترها از زمین فاصله دارم و تو درک می کنی که دیگر وجود ندارم . اما فراموش می کنی کسی زمانی تو را دوست داشته است و فقط خواستم بدانی که به خاطر تو نبوده است من در زندگی ته نشین شده ام و همه مرا دوست ندارند به غیر از خودم و روحم تا هنگامی که خوشبختی ات را نبیند آرام نخواهد گرفت . سعی کن مثل من در مورد زندگی فکر نکنی و دیگر هیچ نمی گویم بدان دوستت دارم . اما دیگر وجود ندارم تا چهار میلیارد سال دیگر .
راستی یادم افتاد
سلام
یاد تکرار واژه به خیر
یاد عصرهای جمعه
که
سیاه بودند اگر
تو را نمی دیدم
راستی یادم افتاد
یادت هست
نه اصلا
به جهنم
ول کن
گیرم ماهی هم مرد
یادت هست
نوک تیز خنجر
غذای هر روزمان نبود
آیا ؟
و کلیدهای خوشبختی
دست
عزرائیل بخت برگشته نبود .
هرگز ؟
به گمانم یادت نیست
و
هیچ گاه به یادت نخواهی آورد
آخر تو راه کوچه
علی چپ را از خانه خودتان
بهتر می دانی
اینطور نیست ؟
و عجب جاده صعب العبوری دارید
یکی گفت :
( جاده کوبیده را هرگز نمی روید گیاه )
جاده را کوبیده اند در
دست تعمیر است
هیس !
و آدم ها زندگی را از لج هم
می فروشند به هم
تا شاید... وای
حرف سیاسی موقوف
هیس !
و تماشا کن جمعه هایی
که سیاه بودند
و آدم هایی که با ولع
می گفتند
هیس !
و مدام به یکدیگر
ماهی مرده می فروختند
و چگونه کلید خوشبختی را
از عزرائیل
می قاپیدند
....................
من چه می گویم
تو که خوابت برده
من فقط دارم
به خودم می گویم
هیس !
ساعت از وقت خودش می گذرد
ثانیه ها می روند بی مقصد
واژه در پشت دو پلکم می میرد
ساعت از وقت خودش می گذرد
و مادر با جارو
دنبال ثانیه ها می دود
تا شاید دوده عیدش را بگیرد
ساعت از وقت خودش می گذرد
و مادر هیچ نمی داند
که من سالهاست
در دوده های عید دفن شده ام
ساعت از وقت خودش می گذرد
و مادر بزرگ با همان لحن دهاتی وارش
می گوید مادران را باید
اخته کرد تا دگر آبستن نشوند
ساعت از وقت خودش می گذرد
و هنوز مادر با جارو
در بند بند قانون عید تکانی می لولد
و مرا می بوسد
ساعت از وقت خودش می گذرد
و مادربزرگ هم
مرا از چشم تمام دخترکان می دزدد
تا دگر هیچ مادری زاده نشود
آه که چه زود
ساعت از وقت خودش می گذرد
من و تو
که برای شکنجه عریان شده ایم
تو فکر می کنی میخ را
به کدامین دستم خواهند کوبید؟
فرقی نمی کند.
هر دو دستم را به دستان تو داده ام.
اجلمان خواهد رسید عزیزم
وقتی بی هدف
سرگردان در لذت های بی معنی مان هستیم.
ناخن هایمان را خواهند کشید.
که بگویید
شخصیت های دست نخورده تان را
کجای این شنزار چال کرده اید؟
و من و تو
چه داریم که بگوییم
حال که مدت ها پیش
هوس
هویتمان را دزدیده است.
....
عزیزم!
تو را برای خانواده آفریدم
نه برای شکنجه های قلقلک آور پشت تلفن
و تو نمی فهمی.
...
تا فردا دو قدم مانده
و ما
کوله بارمان را توی همین بازارچۀ بغلی
حراج گذاشته ایم.
دستت را به من بده
و خودت برو
تو را دوست خواهم داشت.
برو
آخر
زندگی پنج شش ماهی هست
که از ما جلو زده.


